نقش

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود 

 


سهراب

به مناسبت 26 جولاي سالگرد انقلاب كوبا

«انقلاب كردن» حق مردمي است كه تحت ستم داخلي و سلطه خارجي قرار دارند

<فیدل کاسترو>

 

اگر راست می‌گویید همانند آن بیاورید

آن مسلک ماتریالیستی که آدمیان را محصول اوضاع و احوال و تربیت می داند و معتقد است که برای تغییر آدمیان باید اوضاع و احوال و تربیت را تغییر داد فراموش می کند که اوضاع دقیقاً به دست آدمیان تغییر می یابد و این خود مربی است که نیاز به تربیت دارد . 

کارل مارکس

هرچند که گذشته اما

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" چندی خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو بلند گفتی:"زهرمار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.
مردی به من نشان بده تا روزش را به او تبریک بگویم!

 

فمینیسم چیست؟

واژه ی فمینیسم را نخستین بار چارلز فوریه سوسیالیست قرن نوزدهم برای دفاع از حقوق زنان به کار برد. در ابتدای قرن بیستم میلادی و در جریان موج اول فمینیسم و تلاش برای کسب حق رأی، عده ی زیادی از زنان خود را فمینیست نامیدند. واژه ای با که با آغاز دهه های شصت و هفتاد میلادی و اوج گرفتن موج دوم جای خودش را در ادبیات، سیاست، هنر، تاریخ، اقتصاد، حقوق، انسان شناسی و جامعه شناسی نیز باز کرد. فمینیسم در پی نقد همه ی اندیشه ها بود. . . .
ادامه نوشته

خورشید زنده است


یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

 
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن
***
 
بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

خورشید زنده است !


شاملو

تقدیم به ....

تنها در بی چراغی شبها می رفتم
 دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
 آیینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
 و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
 صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید
 خوشه فضا رافشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست
 میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست


سهراب

شبی آرام چون دریا بی جنبش
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
خوشا آن روزگار کامرانیها
به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
در ان دوران
نه دل پر کین
نه من غمگین
نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
آن دوره آرامش و شادی
دریغ از روزگار خوب آزادی
سر آمد روزگار کودکی اینک دراین دوران دراین وادی
نه دیگر مام
نه شهر آرام
دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادرناکام
دلت خرم روانت شاد
که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها
و ما در دل شبها
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
و من خاموش
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت


زمانی دور
در ایرانشهر
همه در بیم
نفس در تنگنای سینه ها محبوس
همه خاموش
و هر فریاد در زنجیر
و پای آرزو در بند
هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش
فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش
و باد سرد
چونان کولی ولگرد
به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد
وبا خشمی خروشان
شعله روشنگر اندیشه را می کشت
شب تاریک را تاریکتر می کرد
نه کس بیدار
نه کس را قدرت گفتار
همه در خواب
همه خاموش
به کاخ اندر
که گرداگرد آن را برج و بارو
تا دل قیرگون دریای وارون بود
نشسته اژدهک دیوخو
بر روی تخت خویشتن هشیار
مبادا کس شود بیدار
لبانش تشنه خون بود
نمانده دور
ز چشم و گوش او پنهان ترین جنبش
لبش را می فشرد آهسته با دندان
غمین پژمان
چنین با خویشتن نجوای گنگی داشت
جز اینم آرزویی نیست
که ریزم زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را
ولیکن برنمی آورد هرگز آرزویش را
اردویسور آناهیتا
که نیک است او
که پاک است او
که در نفرت ز خوی اژدهک است او
در آن دوران در ایرانشهر
همه روزش چو شبها تار
همه شبها ز غم سرشار
نه در روزش امیدی بود
نه شامش را سحرگاه سپیدی بود
نه یک دل در تمام شهر شادان بود
خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهک پیر
مدام از مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران بود
جوانان را به سر شوری است توفانزا
امید زندگی در دل
ز بند بندگی بیزار
و این را اژدهک پیر می دانست
از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود


حمید مصدق

فردا

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،

برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت


حسین پناهی

همکار محترم خدا قوت !!!

خدا ؟؟؟ قوّت

   

   

«اگر تو در برابر هر بی‌عدالتی از خشم به لرزه می افتی؛ بدان که یکی از رفقای من هستی.»


چه گوارا

خوابی در هیاهو

آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را

ترسان از سایه ی خویش ، به نی زار آمده ام

تهی بالا می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود

دشمنی کو ، تا مرا از من بر کند ؟

نفرین به زیست : تپش کور !

دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین!

هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم!

نیزه ی من ، مرمر بس تن را شکافت

و چه سود ، که این غم را نتواند سینه درید

نفرین به زیست: دلهره ی شیرین!

نیزه ام ـ یار بیراهه های خطر ـ را تن می شکنم

صدای شکست ، در تهی حادثه می پیچد. نی ها به هم می ساید

ترنم سبز می شکافد:

نگاه زنی ، چون خوابی گوارا ، به چشمانم می نشیند

ترس بی سلاح مرا از پا می فکند

من ـ نیزه دار کهن ـ آتش می شوم

او ـ دشمن زیبا ـ شبنم نوازش می افشاند

دستم را می گیرد

و ما ـ دو مردم روزگاران کهن ـ می گذریم

به نی ها تن می ساییم ، و به لالایی سبزشان ، گهواره ی روان را نوسان می دهیم

آبی بلند ، خلوت ما را می آراید


سهراب

از نظر ما

از نظر ما، برای مبارزه علیه ستم بر زن، برای مبارزه علیه عقب ماندگی، برای مبارزه علیه آلودگی محیط زیست و غیره لازم نیست فمینیست، مدرنیست، انوایرومنتالیست و غیره بود؛ کافیست سوسیالیست بود. کافی است پرچم کمونیسم طبقه کارگر را برداشت


کورش مدرسی

زندگی میتواند زیباتر از آن چیزی باشد که مردمان بدان رضا میدهند.

خردمندی در عقل نیست بلکه در عشق است.

آه!تا کنون زیاده محتاتانه زیسته ام.

باید بی قانون بود تا بتوان از قانونی تازه پیروی کرد.

ای رهایی!ای آزادی!تا هر جا که هوسم پیشروی کند خواهم رفت......

تا دورترین جایی که بتوانی بروی تو را خواهم برد.


با تشکر از دوستان که با جملات زیبا به ما حال میدن

نمایش ناتمام

در میدان های سکوت
 آدم های بی دفاعی را
 دار می زدند
و دارها و آدم های آویخته شان
در گاهواره ی مرگ
چون درختی را می نمودند
که در انبوهی از سیاهی مات فرورفته
 و در بهاری جاویدان زندگانی می کنند
 و سکوهای افتخار
 خالی از هر نفر
در لحظه های کور
نگاهی سرگردان بود
 و عابری که پیامی داشت
 و به سوی میدان سکوت می شتافت
 خود نیز
 درختی خزان زده شد
 و شاخه هایش را
 میوه های سیاه غربت پوشانید
و چندین لاشخوار
 از چوبه های خشک دور دست
 پرواز کردند
 و بر کرسی رنگین نگهبانان نشستند
 و این نیز خود نمایش را پایان نداد

خسرو گلسرخی

اصرار

خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.

من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

در خاموشی نشسته ام

خسته ام



شاملو


عزم ویرانی

کاوه آهنگر می گوید
با نگاهی گویا
با لبانی خاموش
 قصر ضحاک هنوز آباد است
 تو به ویرانی این کاخ بکوش



حمید مصدق

روشنی من گل آب

  ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست

سهراب

در غروبی ابدی

روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
 چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور از آن دشت غریب
 بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد
-سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت


فروغ

رفتار من عادی است


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
 

  قیصر  امین پور 

ساغر هستی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
 و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
 زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع
 در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
 ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
 گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
 دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست
رهی معیری

از جدایی ها

و دوست ؟ نه
که بروتوس خنجر خود را
به نام نامی ننگ آوران فرود آورد
 چه کس به تهنیت مرگ من سفر می کرد
که مژده را برساند بر آستانه مهر
و من که کنده شدم از زمین بی بنیاد
رها شدم به فضا
در فضای بی پایان
 و هر ستاره از آن اوجها صدا می زد
مرا صدا می زد
که من هلاک شدم
و من
نه زی ستاره نه زی مهر سوی خاک شدم
تو مرگ پاکترین عاشقان خود دیدی چگونه خندیدی ؟
 بمان بمان
تو و خلوتگه تبهکاران
تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست
به خیل خواب خود ای خوبروی من خوش باش
مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست



حمید مصدق

سرود عزا

آنک ، جزیره ی گورستان ، جزیره ی خاموش ! آنک ، گورهای جوانی ام ! بدان جا تاج گل همیشه بهاری از زندگی را خواهم برد .

با چنین رایی در دل ، دریا را در نوشته ام .

ای رویا ها و جلوه های جوانی ام ! ای شما نیم نگاه های عشق ، ای گاه های خدایی ! چه زود در گذشتید ! امروز همچون رفتگانم از خاطرم می گذرید .

از جانب شما عزیز ترین رفتگانم عطری خوش بر من می وزد ، عطری دلگشا و گریه گشا . به راستی که دل دریا نورد تنها را هم می پریشد و هم می گشاید .

هنوز منم توانگرترین ورشک انگیز ترین کس . من آن تنها ترین کس ! زیرا من روزگاری شما را داشتم و شما هنوز مرا دارید . بگویید ، برای چه کس چون من چنین سیب های سرخ از درخت فرو افتاده است ؟

من هنوز وارث عشق خاک شمایم و به یادتان با فضیلت های رنگارنگ خودرویم شکوفه می کنم ، ای عزیز ترینانم !

ما را بهر آن ساخته بودند تا در کنار یکدیگر باشیم ، ای دل آویز شگفتان بیگانه خو ! و شما نه همچون پرندگان هراسان به سوی من و اشتیاقم آمدید . نه ، همچون یاران وفادار آمدید ، به سوی یار وفاداری !

شما را که چون من ، برای وفاداری وجاودانگی های لطیف ساخته شده بودید ، آیا اکنون باید به سبب بی وفایی تان بی وفا نام دهم . شما نیم نگاه ها و گاه های خدایی را ؟ هنوز نامی دیگر برای شما نمی شناسم .

به راستی چه زود درگذشتید ، شما گریزپایان . اما نه شما از من گریختید نه من از شما . ما را گناهی نیست اگر با یکدیگر بی وفایی کرده ایم .

شما پرندگان نغمه سرای امید هایم را خفه کردند تا مرا بکشند ! آری ، بد خواهی همیشه به سوی شما عزیز ترین کسانم ، تیر می افکند تا قلب مرا نشانه کند !

و نشانه کرد ! شما همیشه دلبندترین کسانم بودید و دارایی و دارندگانم . از این رو می بایست جوان می مردید و بسی زود ! او تیرش را بر آسیب پذیرترین چیزم افکند ، به شما که پوستتان به نرمی پر بود ، یا بهتر ، چون لبخندی که از نگاهی بمیرد !

باری ، با دشمنانم چنین می خواهم گفت : چیست همه ی جنایت ها در برابر آنچه شما با من کردید ؟

کاری با من کردید بد تر از هر جنایت . شما از من آن بازنیافتنی را گرفتید . با شما چنین می گویم ، با شما دشمنانم !

شما رویا های جوانی ام و گرامی ترین معجزه هایم را کشتید ! شما همبازیهایم ، آن جان های شاد ، را از من ستاندید ! به یادشان این تاج گل را می نهم و این نفرین را :نفرین بر شما دشمنانم ! شما جاودانگی ام را کوتاه کردید ، چون آوازی که در شب سرد بشکند !

او چون برق نگاهی از چشمان خدایی ، تنها به سوی من آمده بود .

صفایم روزی در ساعتی سعد با من گفت : « باشندگان همه باید مرا خدای باشند . »

آنگاه شما با شبح های پلشت بر من تاختید . آه آن ساعت سعد اکنون کجا گریخته است ؟

« روزها همه باید مرا مقدس باشند .» فرزانگی جوانی ام روزی چنین گفت : به راستی ، این سخنی بود از یک فرزانگی شادمان !

زمانی شوق مرغوای نیک داشتم . اما شما جغدوش غولی بر سر راهم نشاندید ، نشانه ای بد شگون . آه آن شوق لطیفم کجا گریخته است ؟

روزگاری سوگند خوردم که از دل آشوبه ها همه درگذرم . آن گاه شما نزدیکان و همسایگانم را به دمل های چرکین بدل ساختید . آه ، آن شریف ترین سوگندم کجا گریخته است ؟

زمانی نابینا وار به راه های خجسته می رفتم . آنگاه شما در راه مرد نابینا پلشتی افکندید و اکنون آن گذرگاه دیرین دلش را بر می آشوبد.

و چون دشوار ترين كارم را به انجام رساندم و جشن پیروزی چیرگی های خویش را برپا کرده بودم ، دوستانم را بر آن داشتید که فریاد برآورند که ایشان را از همه بیش آزرده ام .

به راستی ، کارتان همیشه همین بوده است ! شما بهین انگبین و دست آورد بهین زنبورانم را تلخ ساختید .

همیشه گستاخ ترین گدایان را نزد بخشندگی ام گسیل داشتید و همیشه بی شرمان چاره ناپذیر را پیرامون مهرم گرد آوردید . اینگونه بر ایمان فضیلتم ذخم زدید .

و چون مقدس ترین چیزم را برای قربانی پیشکش کردم ، « دینداری ِ» شما به شتاب پیشکش های چربناکش را در کنارش نهاد چنانکه مقدس ترین چیزم در دود چربی شما خفه شد .

و روزی چون خواستم چنان به رقص آیم که هرگز نیامده بودم ، رقصی فراسوی آسمانها ، دلخواه ترین آوازه خوانم را فریفتید .

آنگاه او نغمه ی غمبار و حزین سر داد. وای ، که چون کرنایی بدخروش گوشم را خراشید !

ای آوازه خوان جنایتکار ، ای آلت بدخواهی ، ای بی گناه ترین ! من بهترین رقص خود را کمر بسته بودم که تو با های و هوی ات وجدم را کشتی !

تنها در رقص است که من می دانم چگونه از برترین چیزها به اشارت سخن گویم . و اکنون برترین اشارتم در دست و پایم ناگفته مانده است !

بر ترین امیدم نا گفته در بند مانده است و رویاها و آرام بخشان جوانی ام همه جان سپرده اند !

اما چگونه این را از سر گذاشتم ؟ چگونه از این ذخم ها بر گذشتم و بر آن ها چیره شدم ؟ چگونه روانم دیگر بار از این گور ها برخاست ؟

آری چنین رویین در گور نرفنتی در من است ، چیزی صخره شکن ، یعنی اراده ی من . او آرام و پابرجا از خلال سالیا ن می گذرد .

او ، آن اراده ی دیر سالم ، بر پا های من به راه خویش می رود : نهادش آهنین دل است و رویین .

تنها پاشنه ام رویین است . هنوز زنده ای و مانی که بودی ، ای شکیباترین !هنوز کور ها را همه بر می شکافی و بر می آیی .

باز مانده ی جوانی ام هنوز در تو زنده است و تو اینجا پرامید ، چون زندگی و جوانی ، بر ویرانه های زردگون ویرانه ها نشسته ای .

آری تو هنوز برای من شکافنده ی همه ی گورهایی . بر تو ، اراده ی من ! تنها آنجا که گورها باشند رستاخیزی هست .

چنین گفت زرتشت - نیچه

تلخ ماندم ، تلخ

تلخ ماندم ، تلخ

تلخ ماندم ، تلخ
 مثل زهری که چکیده از شب ظلمانی شهر
مثل اندوه تو
 مثل گل سرخ
 که به دست طوفان
 پرپر شد
 تلخ ماندم ، تلخ
مثل عصری غمگین
 که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم
و زمین را
 توپ گردان
پرت کردم به دل ظلمت
تلخ ماندم ، تلخ
دیوار از پنجره سر بیرون کرد
 از دهانش

بوی خون می آمد



خسرو گلسرخی

آفریدن

آفریدن: این است نجات بزرگ از رنج و مایهٔ آسایش زندگی. امّا رنج و دگرگونی بسیار باید تا آفریننده‌ای در میان آید


نيچه

آدمیان  هستند که تاریخ خود را می سازند

آدمیان  هستند که تاریخ خود را می سازند ولی نه آنگونه که دلشان می خواهد ، یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند . بلکه در شرایط داده شده ای که میراث گذشته است و خود آنان به طور مستقیم با آن درگیرند . بار سنت همه ی نسل های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی می کند . و حتی هنگامی که این زندگان گویی بر آن  می شوند تا وجود خود و چیز ها را به نحوی انقلابی دگرگون کنند ، و چیزی یکسره نو بیافریند ، درست در همین دوره های بحران انقلابی است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد می طلبدند . نام هایشان را به عاریت می گیرند ، و شعار ها و لباسهای شان را ، تا در این ظاهر آراسته و درخور احترام ، و با این زبان عاریتی بر صحنه ی جدید تاریخ ظاهر شوند .

< کارل مارکس>

آهنگی در سکوت

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را


کارو

خوشه اشک

قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها
و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و هیاهوی قناری ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را می خواندم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
تا به آنجا که وصیت می کرد
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
دلم از نام مسیحا لرزید
از پس پرده اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سرخم شده بر سینه که باز
به نکو کاری پاکی خوبی
عشق می ورزید
و پسر هایش را
که چه سان پاک و مجرد به فلک تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلک جاری است
تیغه نقره داس مه نو زنگاری است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاری است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و غزل های قناری ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را می بندم
از پس پرده اشک
خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم
می بینم
در دل شعله و دود
می شود خوشه پروین خاموش
پیش خود می گویم
عهد خودرایی و خود کامی است
عصر خون آشامی است
که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر
خوشه اشک یتیمان ویتنامی است

فریدون مشیری

همراه

همراه

 تنها در بی چراغی شبها می رفتم
 دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
 ایینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
 و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
 صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید
 خوشه فضا رافشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست
 میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست

"سهراب سپهری"

بر سنگفرش

بر سنگفرش

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
 بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
 بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را

به سنگفرش



« شاملو »