خورشید زنده است


یاران
ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو
ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه،
شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک
درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به
معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم
شررافشان:
آهای
!
از پشت شیشه ها به
خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش
ببینید! ...
این خون صبحگاه است
گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل
خورشید
در قطره های آن
***
بادی شتابنک گذر
کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک
زاغ را
از شاخه برهنه انجیر
پیر باغ ...
خورشید زنده است
!
شاملو
