از جدایی ها

و دوست ؟ نه
که بروتوس خنجر خود را
به نام نامی ننگ آوران فرود آورد
 چه کس به تهنیت مرگ من سفر می کرد
که مژده را برساند بر آستانه مهر
و من که کنده شدم از زمین بی بنیاد
رها شدم به فضا
در فضای بی پایان
 و هر ستاره از آن اوجها صدا می زد
مرا صدا می زد
که من هلاک شدم
و من
نه زی ستاره نه زی مهر سوی خاک شدم
تو مرگ پاکترین عاشقان خود دیدی چگونه خندیدی ؟
 بمان بمان
تو و خلوتگه تبهکاران
تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست
به خیل خواب خود ای خوبروی من خوش باش
مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست



حمید مصدق

سرود عزا

آنک ، جزیره ی گورستان ، جزیره ی خاموش ! آنک ، گورهای جوانی ام ! بدان جا تاج گل همیشه بهاری از زندگی را خواهم برد .

با چنین رایی در دل ، دریا را در نوشته ام .

ای رویا ها و جلوه های جوانی ام ! ای شما نیم نگاه های عشق ، ای گاه های خدایی ! چه زود در گذشتید ! امروز همچون رفتگانم از خاطرم می گذرید .

از جانب شما عزیز ترین رفتگانم عطری خوش بر من می وزد ، عطری دلگشا و گریه گشا . به راستی که دل دریا نورد تنها را هم می پریشد و هم می گشاید .

هنوز منم توانگرترین ورشک انگیز ترین کس . من آن تنها ترین کس ! زیرا من روزگاری شما را داشتم و شما هنوز مرا دارید . بگویید ، برای چه کس چون من چنین سیب های سرخ از درخت فرو افتاده است ؟

من هنوز وارث عشق خاک شمایم و به یادتان با فضیلت های رنگارنگ خودرویم شکوفه می کنم ، ای عزیز ترینانم !

ما را بهر آن ساخته بودند تا در کنار یکدیگر باشیم ، ای دل آویز شگفتان بیگانه خو ! و شما نه همچون پرندگان هراسان به سوی من و اشتیاقم آمدید . نه ، همچون یاران وفادار آمدید ، به سوی یار وفاداری !

شما را که چون من ، برای وفاداری وجاودانگی های لطیف ساخته شده بودید ، آیا اکنون باید به سبب بی وفایی تان بی وفا نام دهم . شما نیم نگاه ها و گاه های خدایی را ؟ هنوز نامی دیگر برای شما نمی شناسم .

به راستی چه زود درگذشتید ، شما گریزپایان . اما نه شما از من گریختید نه من از شما . ما را گناهی نیست اگر با یکدیگر بی وفایی کرده ایم .

شما پرندگان نغمه سرای امید هایم را خفه کردند تا مرا بکشند ! آری ، بد خواهی همیشه به سوی شما عزیز ترین کسانم ، تیر می افکند تا قلب مرا نشانه کند !

و نشانه کرد ! شما همیشه دلبندترین کسانم بودید و دارایی و دارندگانم . از این رو می بایست جوان می مردید و بسی زود ! او تیرش را بر آسیب پذیرترین چیزم افکند ، به شما که پوستتان به نرمی پر بود ، یا بهتر ، چون لبخندی که از نگاهی بمیرد !

باری ، با دشمنانم چنین می خواهم گفت : چیست همه ی جنایت ها در برابر آنچه شما با من کردید ؟

کاری با من کردید بد تر از هر جنایت . شما از من آن بازنیافتنی را گرفتید . با شما چنین می گویم ، با شما دشمنانم !

شما رویا های جوانی ام و گرامی ترین معجزه هایم را کشتید ! شما همبازیهایم ، آن جان های شاد ، را از من ستاندید ! به یادشان این تاج گل را می نهم و این نفرین را :نفرین بر شما دشمنانم ! شما جاودانگی ام را کوتاه کردید ، چون آوازی که در شب سرد بشکند !

او چون برق نگاهی از چشمان خدایی ، تنها به سوی من آمده بود .

صفایم روزی در ساعتی سعد با من گفت : « باشندگان همه باید مرا خدای باشند . »

آنگاه شما با شبح های پلشت بر من تاختید . آه آن ساعت سعد اکنون کجا گریخته است ؟

« روزها همه باید مرا مقدس باشند .» فرزانگی جوانی ام روزی چنین گفت : به راستی ، این سخنی بود از یک فرزانگی شادمان !

زمانی شوق مرغوای نیک داشتم . اما شما جغدوش غولی بر سر راهم نشاندید ، نشانه ای بد شگون . آه آن شوق لطیفم کجا گریخته است ؟

روزگاری سوگند خوردم که از دل آشوبه ها همه درگذرم . آن گاه شما نزدیکان و همسایگانم را به دمل های چرکین بدل ساختید . آه ، آن شریف ترین سوگندم کجا گریخته است ؟

زمانی نابینا وار به راه های خجسته می رفتم . آنگاه شما در راه مرد نابینا پلشتی افکندید و اکنون آن گذرگاه دیرین دلش را بر می آشوبد.

و چون دشوار ترين كارم را به انجام رساندم و جشن پیروزی چیرگی های خویش را برپا کرده بودم ، دوستانم را بر آن داشتید که فریاد برآورند که ایشان را از همه بیش آزرده ام .

به راستی ، کارتان همیشه همین بوده است ! شما بهین انگبین و دست آورد بهین زنبورانم را تلخ ساختید .

همیشه گستاخ ترین گدایان را نزد بخشندگی ام گسیل داشتید و همیشه بی شرمان چاره ناپذیر را پیرامون مهرم گرد آوردید . اینگونه بر ایمان فضیلتم ذخم زدید .

و چون مقدس ترین چیزم را برای قربانی پیشکش کردم ، « دینداری ِ» شما به شتاب پیشکش های چربناکش را در کنارش نهاد چنانکه مقدس ترین چیزم در دود چربی شما خفه شد .

و روزی چون خواستم چنان به رقص آیم که هرگز نیامده بودم ، رقصی فراسوی آسمانها ، دلخواه ترین آوازه خوانم را فریفتید .

آنگاه او نغمه ی غمبار و حزین سر داد. وای ، که چون کرنایی بدخروش گوشم را خراشید !

ای آوازه خوان جنایتکار ، ای آلت بدخواهی ، ای بی گناه ترین ! من بهترین رقص خود را کمر بسته بودم که تو با های و هوی ات وجدم را کشتی !

تنها در رقص است که من می دانم چگونه از برترین چیزها به اشارت سخن گویم . و اکنون برترین اشارتم در دست و پایم ناگفته مانده است !

بر ترین امیدم نا گفته در بند مانده است و رویاها و آرام بخشان جوانی ام همه جان سپرده اند !

اما چگونه این را از سر گذاشتم ؟ چگونه از این ذخم ها بر گذشتم و بر آن ها چیره شدم ؟ چگونه روانم دیگر بار از این گور ها برخاست ؟

آری چنین رویین در گور نرفنتی در من است ، چیزی صخره شکن ، یعنی اراده ی من . او آرام و پابرجا از خلال سالیا ن می گذرد .

او ، آن اراده ی دیر سالم ، بر پا های من به راه خویش می رود : نهادش آهنین دل است و رویین .

تنها پاشنه ام رویین است . هنوز زنده ای و مانی که بودی ، ای شکیباترین !هنوز کور ها را همه بر می شکافی و بر می آیی .

باز مانده ی جوانی ام هنوز در تو زنده است و تو اینجا پرامید ، چون زندگی و جوانی ، بر ویرانه های زردگون ویرانه ها نشسته ای .

آری تو هنوز برای من شکافنده ی همه ی گورهایی . بر تو ، اراده ی من ! تنها آنجا که گورها باشند رستاخیزی هست .

چنین گفت زرتشت - نیچه