شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود . . .

                                                                 مهدی اخوان ثالث

راست گفتی که شنا بلدی

 

 

این روزا گاهی فکر می کنم که نیستم ، شاید از اول هم نبودم .

نکنه که نباشم !


دارم به این نتیجه می رسم که واقعا تو شنا بلدی .


به این نتیجه هم رسیدم که من شنا بلد نیستم .


اصلا دوست ندارم که یاد بگیرم ، از تمرین شنا هم متنفرم .

شاید هیچ وقت شنا نکنم .

تو چه حسی داری وقتی داری ا ز شنا کردن لذت میبری و یکی جلوی چشمت دست و پا می زنه .


نکنه واقعا دارم دست و پا میزنم !؟!


اگه دوستایی نمی بودن که  اس ام اسی چیزی بدن

یا مهدی نمی بود که ازم بپرسه : کارگاه چه خبر ، چارچوبا رو نصب کردی ، لوله کش گرفتی ( اوه ! لوله کش رو یادم رفت )

یا یه عده مفت خور ، که دنبال یکی میگردن که کارشونو راه بندازه و اسمشو میزارن رفاقت

یا پدر و مادری که که به چشم روبات به آدم نگاه می کنن شایدم مجسمه . . .

مطمئن میشدم که نیستم

 

 باز خوبه که هستم !

 

« اما تنهایی تو را روزی به ستوه آورد . روزی غرورت پشت خم کند و دلیریت دندان بر هم ساید . روزی فریاد کنی که « من تنهایم » .

 روزی دیگر بلندی خویش را نبینی و پستی خویش را فرا چشم بینی . روزی بلندپایگی ات شبح وار تو را به هراس افکند . روزی فریاد کنی که « همه چیز دروغ است ! » .

 هستند احساس هایی که در پی کشتن گوشه نشین اند و اگر کامروا نشوند خود باید کشته شوند! اما ، دست به جنایت توانی زد ؟ »- نیچه -

 

نقش

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود 

 


سهراب

به مناسبت 26 جولاي سالگرد انقلاب كوبا

«انقلاب كردن» حق مردمي است كه تحت ستم داخلي و سلطه خارجي قرار دارند

<فیدل کاسترو>