![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1391/02/16ساعت 23:57 توسط Aboozar |
|
|
« عشق به هم نوع، آیا میل خودخواهانه ی مالکیت جدید نیست؟»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/10/16ساعت 11:51 توسط Aboozar |
|
|
I get wings to fly... Oh-oh
I'm alive... yeah.. yeah When you call on me When I hear you breathe I get wings to fly... I feel that I'm alive When you look at me I can touch the sky I know that I'm alive Ohh... Ooh.... alive When you blessed the day I just drift away All my worries die I'm glad that I'm alive You set my heart on fire Filled me with love Made me a woman On clouds above I couldn't get much higher My spirit takes flight (My spirit takes flight) 'Cause I'm alive ('Cause I'm alive) Ooh... never bound (When you call on me) When you call on me (When I hear you breathe) When I hear you breathe (I get wings to fly...) I feel that I'm alive Oh yeah, I'm alive. (When you reach for me) When you reach for me (Raising spirits high) God knows that That I'll be the one standing by Through good and through trying times And it's only begun I can't wait for the rest of my life (When you call on me) When you call on me (When you reach for me) When you reach for me (I get wings to fly...) Ah-ah... (I feel that...) (When you blessed the day) When you blessed, you blessed the day (I just drift away) I just drift away (All my worries die) I know that... I'm alive Yeah... I get wings to fly God knows that I'm alive...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/10/03ساعت 21:40 توسط Aboozar |
|
|
فضانوردان موفق به كشف الكل و تكههای يخ در سطح كره مريخ شدن..
يعنی فقط لازمه كه ما چيپس و ماست موسير با خودمون ببريم!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/05/28ساعت 12:53 توسط Aboozar |
|
|
همین هفته ی پیش بود که از شیراز برگشتیم . جای دوستان خالی بود وگرنه خیلی بیشتر خوش میگذشت .
هرچند که من برای خوش گذرونی نرفته بودم . کلا پایه نداشتم که بخواد خوش بگذره . یه روز ظهر که دیگه کلافه شده بودم تقریبا ساعت یازده مثل ابلها زدم بیرون ، البته برای من صبح زود حساب می شد یه صبح گرم ، یه کتاب ابلهانه هم باخودم برداشتم که مثلا بخونمش . ماشینو برداشتم زدم به کوچه . یه نیم ساعتی که تو خیابونا چرخیدم اما از هر طرف که میرفتم بازمیدیدم جلوی حافظیه هستم . ماشینو تو کوچه ی کنار حافظیه پارک کردم اما حافظیه نرفتم ، اصلا حسش نبود . رفتم تو پارک کنار حافظیه . روی یه نیمکت نشستم و یه نخ سیگار روشن کردم ، میخواستم کتاب بخونم که یه پیرمرد اومد جلوم و گفت : فال نمیگیری. من قبلا حافظیه رفته بودم اونجا دم در هزار نفر هستن که به روش های مختلف فال حافظ میگیرن اما هیچوقت دلم نخواسته بود که فال بگیرم ، اصلا به فال چه حافظ چه هر فال دیگه ای اعتقاد ندارم . وقتی میگن نیت کن ، دقیقا نمی دونم چیکار باید بکنم . اما این یکی فرق داشت فال آماده نداشت یه دیوان حافظ تودستش بود . گفتم: چرا ! بیا یه فال بگیر اومد نشست کنارم روی نیمکت بهم گفت : نیت کن منم فورا گفتم بگیر گفت نیت کن واسه عشقت فال بگیرم تو دلم بهش خندیدم ، باخودم گفتم اصلا بلد نیستی بازار گرمی کنی ، فالتو بگیر . راستش من فقط میخواستم برام فال بگیره که یه پولی بهش بدم . گاهی پیش میاد یکی میاد تا دهن باز میکنه و تو خوشت میاد ، منم از لهجه ی شیرازیش خوشم آمد بهش می خورد مال داهات اطراف باشه . خلاصه فالمو باز کرد . اولش خواست اون اراجیفی که پایین شعر و بخونه ، بهش گفتم خود شعرو بخون : مژده ای دل که مسیحا نفسی میآیدکه ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسی میآید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی میآید هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی میآید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید کلی حال کردم ! خصوصا با اون لهجه شیرازی که درست هم نمیتونست بخونه . خیلی چسبید فکر کردم الان پولشو میگیره و میره . اما همونجا نشست و خیلی ناشیانه از فالی که برام گرفته بود تعریف می کرد : - به به چه فالی برات اومد گفت : عشقی داری ؟ مثل آدم برفی گفتم نه گفت : دوست دختر چی ؟ نداری ! گفتم نه گفت : زن داری ؟ بازم گفتم نه کاملا چرخید و به من نگاه کرد _ از اون نگاه ها . با یه حالت خاصی گفت : نه عشقی ! نه دوست دختر ! نه !!! من که نفهمیدم که اون حالتش تعجب بود یا چیز دیگه ای . اما واسه دلداری خودم بهتره خیال کنم تعجب بوده بهش گفتم نه خب ! گفت : پس چطور حال میکنی ؟ چطور خوشی ؟ یه جوری که انگار چه کارای مهمی میکنم گفتم کتاب میخونم . حال میکنم گفت : همین؟! کتاب میخونی له شدم با لهجه ی شیرازی گفت : برو دوست دختر بگیر ! «برو حال کن» ! گفت : دوست دختر بگیر «حال کن» ، کتاب هم بخون گفت : دختر شیطونه گفت : یعنی هیچوقت عشقی نداشتی؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/05/22ساعت 0:29 توسط Aboozar |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همواره هرچه خواهی بکن،اما نخست ازآنان باش که توان خواستن دارند
|